/ 33 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امير

هذلولی جهان که تو بر میز رسم ... نه ! فنجان چای سرد شده سخت خسته ای آبی بزن به صورتت آرام فکر کن آیینه ای که چهره ی تو ... نه شکسته ای این میز ، تخت خواب تو و خط و نقطه ... نه ! شکل و خطوط چهره ی تو سخت منتزع اصرار صادقانه ی تو با خودت که تو ... دیگر تمام شد که تمامش گسسته ای او رفته است پیش از آغاز این غزل تا تو نشسته باشی و فکرت که جذر ماه اعصاب پیر و باور اعداد گونه ات در مار پیچ دور تفکر که : دسته ای اعداد فرد دسته ای ، اول ... و ... زوج ... بعد ؛ فکری که : دو ... که دو ؟ عدد ِ ... صبر کن ! ولی ... 2 که ولی کجاست 2 ... که فکر را هنوز مثل کتاب باز نخوانده که بسته ای حالا که حس تو را به تو می برد این غزل دوری زده به اول خود یا که پیش از آن سطری که جزو شعر نبود و خیال توست حالا که سرد و پشت به میزت نشسته ای من رفته ام ... و یادداشت تو ... اما دلم ... شبیه ِ ... کسی دوستم نداشت ... ... ... ... ... این یادداشت لای در است و اگر که تو در را دوباره باز ... که خوابت

امير

همين جوری دلم گرفته بود گفتم بيام يه سری هم به تو بزنم ... . . . . . . . مهرافزون نيای ميميرم

ستاره ی سرخ

وبلاگت خيلی نازه. لب خاموش عزيز می دونی که سکوت قشنگ ترين و رعب انگيز ترينه؟

رايا

آفريدگار! با من بگو که زير رواق بلند تو آيا کسي هنوز يک سينه آفتاب و يا يک ستاره دل در خود سراغ دارد ؟ با من بگو که اين شب تسخير ناپذير آيا چراغ دارد ؟ آيا هنوز رأفت درخود گريستن با کس مانده است ؟ با من بگو که چيزي جز درد مانده است ؟ با من بگو که گوي بلورين چرخ تو آيا به قدر مردمک چشم هاي ما با گريه آشناست

دوست من:

سلام اومدم سری بزنم و اين آدرسم صحيحه

انديشه وآذرآموزش

سلام خوبي شعر قشنگي بود موفق باشي من آپم دوست داشتي بيا درپناه حضرت دوست

دوست من:

سلام من آپم دوست دارين تشريف بيارين

salim

با سلام امیدوارم موفق باشید

مریم

خوبه عالی است تبریک عرض می کنم.