تو نشنيدی صدات کردم

تو نشنیدی صدات کردم
نمیدیدی نگات کردم
ازت خواستم نفهمیدی
چی میخواستم نپرسیدی
تو دنیای خودت بودی و میرفتی
تو دائم زیر لب چیزی رو میگفتی
تو روی آسمونها در سفر بودی
همش آشفته و سراسیمه بودی
حالا از من میپرسی من کجا بودم
مگه یک لحظه من از تو جدا بودم
تو نشنیدی صدات کردم
نمیدیدی نگات کردم
نگات کردم
تو که عزم دیار عشق رو کردی
که تا عاشق نشد دل برنگردی
تو که نامهربونی پرپرت کرد
گل عشق رو ولی پرپر نکردی
چرا از گذر سینه ی ما گذر نکردی
چرا این عاشق آشفته رو خبر نکردی
تو نشنیدی صدات کردم
نمیدیدی نگات کردم

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

/ 1 نظر / 14 بازدید
sarab

خوشبختی می دونید وقتی دیدمش یه آرزو کردم . آرزو کردم که خوشبختش کنم. وقتی دیدم رفت و بادیگری یکی شد گفتم: حرف آخرم. آرزوی خوشبختیشه.... مــی دونـی ایـن بـود آرزوم بـــرای تــو کــه بـا مـن خــوشـبـخـت بشــی تــو حــالا فــقـط بـگم حـرف آخـــرم رو الهی که با اون خـوشبـخت باشـی تـو منم تنها میشینم دعا میکنم یه گوشه تـا هـمـیـشه واسـه خـوشبـخـتـی تــو کــه یـه وقــت خـدا جـونـم نـگـه کـــه پـــس چـــــی شــــد اون آرزوی تــو