اين غزلها همه جانپاره هاي دنياي منند

پيش از آني كه به يك شعله بسوزانمشان
 باز هم گوش سپردم به صداي غمشان
 هر غزل گر چه خود از دردي و داغي مي سوخت
 ديدني داشت ولي سوختن با همشان
گفتي از خسته ترين حنجره ها مي آمد
 بغضشان شيونشان ضجه ي زير و بمشان
نه شنيدي و مباد آنكه ببيني روزي
ماتمي را كه به جان داشتم از ماتمشان
 زخم ها خيره تر از چشم تو را مي جستند
تو نبودي كه به حرفي بزني مرهمشان
 اين غزلها همه جانپاره هاي دنياي منند
ليك با اين همه از بهر تو مي خواهمشان
 گر ندارد زباني كه تو را شاد كنند
 بي صدا با دگر زمزمه ي مبهمشان
شكر نفرين به تو در ذهن غزل هايم بود
كه دگر تاب نياوردم و سوزاندمشان

/ 1 نظر / 2 بازدید