.:: بدون شرح ::.

یادش به خیر , چه روزهایی بود
آفتابش گرم و مهتابش خندان
شادی اش عمیق , غصه هایش زودگذر
و چه دیوارکوتاهی داشت
خانه اسباب بازی من .
هر صبح , شادمان بیدار می شدیم
غرق درلذت بازی های تکراری
روزهای کوتاه به شب می رسید
رویاهای صادقانه و طلاییشبانه
به شوق طلوع صبح فردا
و باز تکرار بازی ها و لبخند ها
و دلهاخالی از قهر و کینه .
(( قهر , قهر , تا روز قیامت))
روز قیامت اما چنددقیقه بعد فرا می رسید .
دنیایی کوتاه و سبز
آسمانی آبی , چشمانی کوچک وروشن
آرزوهایی کوچک و بی ریا
و نگاهی که به عمق یک قطره باران بود . . .
             
سالها گذشت و گذشت
            
و ما کوچکتر و کوچکترشدیم
           
آن وقت ها دنیا کوچک بود
و ما در مقابل آن بزرگ .
ولیاکنون دنیا بزرگ است
و ما در مقابل آن کوچک .
            
و چه دیوار بلندیدارد
            
خانه غم های من .
هر صبح , هراسان برمیخیزیم
           
در انتظار یک روز طاقت فرسای دیگر .
 
شب هایی بیرویا
           
دنیایی طولانی و خاکستری
           
آرزوهایی بزرگ و جانفرسا
آسمانی ابری , چشمانی بزرگ و تاریک
و نگاهی که در آن دورویی ها , نفرتها ,
       
عشق ها و لبخندها پنهان است . . .
من نمی دانم که چرا هر کودک
آرزو دارد  زود بزرگ شود
آرزویی دست یافتنی
اما چه تلخ...

/ 17 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ققنوس

دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است

ققنوس

مثل هميشه عالی لينجا امير آقا....

نيلوفر

بيادت هست ؟ من امير اقليم عشق بودم ...

نيلوفر

سلام خوبيد؟از اين که دير به دير ميتونم بيام دلم ميگيره يه جورايی فکر ميکنم ديگه نميتونم مثل قبل باشم اميدوارم حالون خوب باشه

نيلوفر

منهمون جزيره بودم خاکيو صميمی و گرم واسه عشق بازيه موجا قامتم يه بستر نرم ................................................ کاش دنيا خالی از نيرنگ بود کاش همه ی آدما با عشقو مهربونی با هم بودند ...

سميرا

سلام ممنون از اينکه سر زدی وبلاگ جالبی داری همينطور متن خيلی زيبايی بود قالبت رو از کجا اووردی شيطون منتظرم

سميرا

سلام خوبی ؟ حال می کنی چه زود زود سر می زنم از کجا ياد گرفتی ؟ منم می خوام ؟ منتظرم

بانو

سلام نميدونم چرا لب خاموش سری به رودخانه مهتاب نميزنه ميخواهم در شاديهام هم شريک باشه

عيار تنها

نوشته جالبی بود. هر چقدر می‌گذره کودک درون آدم ها درونی تر می‌شه! وای از روزی که اونقدر بره که ديگه ازش اثری نباشه.

الهه عشق

سلام با اجازه من لینک وبلاگ شما رو اد کرد