وقتی واقعیت ها , آدم را فریب بدهند چه کار می شود کرد ؟

  

 روزگاریست که حقیقت هم لباسی از دروغبر تن کرده است
و راست راست توی خیابان راه میرود
عشق نشسته است کنار خیابان ، کلاهی کشیده بر سر و دارد گدایی میکند
و مرگ ، در قالب دخترکی زیبا ، گلهای رز زرد می فروشد
زندگی ، در لباس پلیس ، برای ماشین های تمدن سوت می زند
و شادی ، در هیئت گنجشکی کوچک ، توی سوراخیدر زیرشیروانی ،از ترس گربه خشونت ، قایم شده است
وآدم ها ، همان خرچنگ های سرگردان مرداب تنهایی هستند.

/ 22 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلاره

سلام . خوبين اقا امير ؟ ببخشيد که مدتی بود به وبلاگتون نيومده بودم . بدجوری گرفتار بودم . ديگه نمی نويسم . وبلاگم رو سپردم به يکی از دوستام . از اين به بعد اون می نويسه . موفق باشين .

مهدي تهراني

هر بار كه دروني ترين احساس خود را با كسي در ميان مي گذاريم خطر خيانت ديدن را به جان مي پذيريم. هر بار كه به رابطه اي متعهد مي شويم خطر طرد شدن را قبول مي كنيم . زندگي بدون تبادل احساسات بدون عشق و بدون كشف اسرار اين جهان شگفت انگيز ارزش زيستن ندارد. -

****مائی****

افسوس... آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد... برای آنچه از دست رفته آه میکشیم (سلام عزیزم......به روزم....)

غريب آشنا

سلام خوبی؟ خيلی زيبا نوشتی پر از حرف به منم سر بزن خوشحال مي شم موفق باشی به اميد ديدار...

نيكا

سلام چه خطرناک نوشتی بابا.. آدما به اين نازی چرا بهشون گفتی خرچنگای سرگردون مرداب......... دههههههههههه مرسی يادم کردی......... ولی بازم به روزمااااااااا بيايی بد نمی شه يا حق

غزال

سلام.دیگه نه مطلب نوشتین نه پیداتون شد.مشکلی پیش اومده؟؟؟به وبلاگ منم که سر نزدید....پس بای

mojgan

خيلی زيبا نوشتين... ممنون که به وبلاگم اومدين...بازم بياين..بای